برچسب:
نویسنده: بهنام مهدوی
برچسب:
نویسنده: بهنام مهدوی
انبوهی در هم فشرده از شعر و موسیقی و دوست داشتن و خنده و بغض و اشک و اندوهی دور و دیرین، پس از ماهها آمد و اندکی ماند و رفت.
برچسب:
نویسنده: بهنام مهدوی
برچسب:
نویسنده: بهنام مهدوی
برچسب:
نویسنده: بهنام مهدوی
آمدم چیزی بنویسم، چشمم خورد به لیست پست ها و دیدم تعداد پست های حذف شده و رفته در فهرست «ثبت و عدم نمایش در وبلاگ» کم کم دارد از تعداد نمایش داده ها بیشتر می شود... برخی را چند روزی گذاشتم و بعد رفت در این لیست شخصی و برخی را هم هرگز نگذاشتم...
برچسب:
نویسنده: بهنام مهدوی
برچسب:
نویسنده: بهنام مهدوی
اگر صبح از خواب بیدار نشوم، به هیچ کجا برنمی خورد... در عوض یک خواب طولانی به دست می آورم... خیلی طولانی... دیگر نه باری خواهم بود و نه آزاری بر این جهان.
ناپدید شدنی نرم و آرام... بدون صدای پایی حتی... در سالن خالی، پرده بیافتد و صحنه تاریک شود. حتی کسی نیست که بگوید بی جهت زیست و بی جهت رفت... یا اینکه اصلا مگر آمده بود که رفت؟ جایی در سایه یک حاشیه... در مرز وجود داشتن و نداشتن... در آستانه گودال تهی ...
برچسب:
نویسنده: بهنام مهدوی
برچسب:
نویسنده: بهنام مهدوی
برچسب:
نویسنده: بهنام مهدوی
برچسب:
نویسنده: بهنام مهدوی
... چگونه می شود جسم کسی انگار جسم خود آدم باشد؟... اگر لحظه ای سخت نفس بکشد تو احساس خفگی کنی؟ ... اگر لحظه ای سرفه ها نگذارند نفس بکشد تو سینه ات تنگ شود؟ ...
*نزار قبانی
برچسب:
نویسنده: بهنام مهدوی
برچسب:
نویسنده: بهنام مهدوی
برچسب:
نویسنده: بهنام مهدوی
صدای اذان از دور و محو پخش شده تو اتاق... باد نیمه سرد اسفند ماه پرده رو بالا و پایین میبره و در حیاط خلوت کامل بازه... پارچه های سفید با باد تکون می خورن... صدای باد گاهی به زوزه های بلندتر تبدیل میشه و حالا با صدای دعای بعد از اذان مسجد مخلوط شده... مامان داره نورگیر رو میشوره و بوی خاک و آب مخلوط به اتاق کشیده...
برچسب:
نویسنده: بهنام مهدوی