خواب و مرگ
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 20:40
خواب و مرگ گمانم به زودی دیوانه میشوم... تمام روز خوابآلودم و هیچ شبی را درست نمیخوابم... تمام روز برای آنکه زودتر شب شود و بتوانم بخوابم به دقیقهها خواهش میکنم و وقتی شب میشود هر کار میکنم خوابم نمیبرد... همین در روز جاری آنقدر گیج و خوابآلود بودم که برای شب لحظه شماری میکردم و حالا که ساعت ...
چو جهان فسرده باشد چو نشاط مرده باشد...
-
تاریخ: 1403/5/10 ساعت: 18:50
واقعیت این است که هر کار میکنم از پس این حالت افسردگی که دو سه سال اخیر دچارش شده ام برنمیآیم... ,خجالت هم میکشم که به آدمها و حتی به خودم از افسردگی بگویم چون مطمئنا این سوال هم برای خودم هم دیگران پیش میآید که وقتی مشکلی خاصی نیست چرا اینقدر لوسم و بی جهت اینطور شدهام... اما واقعیت این است که مطلق...
در برکه های آینه...
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 17:26
انبوهی در هم فشرده از شعر و موسیقی و دوست داشتن و خنده و بغض و اشک و اندوهی دور و دیرین، پس از ماهها آمد و اندکی ماند و رفت.
رو خویش را بیگانه کن...
-
تاریخ: 1402/12/9 ساعت: 13:19
دولتمند خلف امروز رفت... تا خبرش را خواندم یاد آن نوار کاست قدیمی افتادم که روی برچسبش ف. با خط خوش نوشته بود دولتمند خلف... نمیدانم چه شده بود که نوار کاست آمده بود بالا در خانه ما... گمانم اول یا دوم راهنمایی بودم... نوار را توی ضبط گذاشتم و مست پیچ و خم فروتن صدا و حالت خواندنش شدم... آن طور که م...
در سوگ جشن مدام
-
تاریخ: 1402/11/9 ساعت: 13:37
آخر شبی از تو یک عکس دیدم با آخرین نوه ات. با لبخند مهربانت.غروب جمعه، رفتم روی تخت مادر توی اتاقش خوابیدم. تا چشمم را بستم دیدم یکی دو ساله ام. نفهمیدم چرا. واقعا دیدم یکی دو ساله ام. چشمم را باز کردم متوجه شدم بی هوا درست شبیه یکی از عکس های یکی دو سالگیم در همان خانه خوابیده ام. تقریبا به پهلو با...
.
-
تاریخ: 1401/11/26 ساعت: 12:53
آمدم چیزی بنویسم، چشمم خورد به لیست پست ها و دیدم تعداد پست های حذف شده و رفته در فهرست «ثبت و عدم نمایش در وبلاگ» کم کم دارد از تعداد نمایش داده ها بیشتر می شود... برخی را چند روزی گذاشتم و بعد رفت در این لیست شخصی و برخی را هم هرگز نگذاشتم... Adblock test (Why?)
ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته
-
تاریخ: 1401/11/26 ساعت: 12:53
امروز وقتی چشم را باز کردم و دیدم ساعت یک بعد از ظهر است، تا چند لحظه باور نکردم که بیدار شده ام... باور نکردم که ساعت یک است... نمیفهمیدم کجا هستم... در خواب گیر افتاده بودم... در خوابم دریایی بود که می خواستم از غرق شدن در آن بگریزم و نمیشد... به هر راهی که می دانستم می خواستم از رفتن در میان آب ف...
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 19:13
اگر صبح از خواب بیدار نشوم، به هیچ کجا برنمی خورد... در عوض یک خواب طولانی به دست می آورم... خیلی طولانی... دیگر نه باری خواهم بود و نه آزاری بر این جهان. ناپدید شدنی نرم و آرام... بدون صدای پایی حتی... در سالن خالی، پرده بیافتد و صحنه تاریک شود. حتی کسی نیست که بگوید بی جهت زیست و بی جهت رفت... یا ...
از این روزها...
-
تاریخ: 1399/1/30 ساعت: 15:08
دلزدگی ناگهانی و زیاد از فضای توییتر و ماندن طولانی در خانه، باعث شده بیشتر دلم بخواهد اینجا بنویسم. الان که نگاه کردم دیدم درست از آغاز این روزها خانه ماندن، بیشتر سراغ اینجا آمده ام. البته حالا هم چ
...
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 6:20
توی ایستگاه مترو نواب بی حواس داشتم مسیر عکس میرفتم که خانمی میانسال پرسید تربیت مدرس کدام سمت است؟ گفتم آن سمت... من خودم داشتم اشتباه میرفتم خوب شد پرسیدید. آمد همراهم و گفت که اشتباها از قطاری که ب
از روزها...
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 6:20
یک هفته است نمیفهمم روزها چطور میگذرد. شب که میشود یادم نمیاید چه کارهایی کردهام. وقتی دارم کار خانه میکنم یادم میرود چه مدت است سر پا هستم و بعد وقتی مثلا وسط خرد کردن پیازها توی سوپ جو یا شستن ک
شکرا لکل دقیقه... سمحت بها عیناک فی العمر البخیل*...
-
تاریخ: 1398/4/12 ساعت: 15:20
... چگونه می شود جسم کسی انگار جسم خود آدم باشد؟... اگر لحظه ای سخت نفس بکشد تو احساس خفگی کنی؟ ... اگر لحظه ای سرفه ها نگذارند نفس بکشد تو سینه ات تنگ شود؟ ... *نزار قبانی
چه چیزی را می توان جز نامنتظره به انتظار نشست؟
-
تاریخ: 1398/4/12 ساعت: 15:20
در یکی از دوره های نامنتظر زندگی ام هستم. رابطه ای که با جهان شعر تقریبا قطع شده بود به واسطه دوستی که ناگهان از پس چندین سال در زندگی ام ظاهر شد، به نحوی متراکم دوباره در حال وصل شدن است. من از این ج
پراکنده
-
تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 23:59
این روزها در این صحه بلاگفا کم نمی نویسم. اما هیچ کدام را منتشر نمی کنم. شخصی تر از آن هستند که دلم بیاید جز خودم کسی بخواند. اما این چه کاری ست که همچنان دلم می خواهد روی این صفحه سفید قدیمی بنویسم ن
آن روزهای سالم سرشار...
-
تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 23:59
صدای اذان از دور و محو پخش شده تو اتاق... باد نیمه سرد اسفند ماه پرده رو بالا و پایین میبره و در حیاط خلوت کامل بازه... پارچه های سفید با باد تکون می خورن... صدای باد گاهی به زوزه های بلندتر تبدیل میشه و حالا با صدای دعای بعد از اذان مسجد مخلوط شده... مامان داره نورگیر رو میشوره و بوی خاک و آب مخلوط...
آخرین شب سال 96
-
تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 23:59
آخرین شب یکی از سریع گذرترین سال های عمرم است! شروعش با خبر فرصتی برای خروج از کشور شروع شد و تردیدهایم، بعدش با تصمیم برای پی نگرفتن آن فرصت، ادامه اش با تشخیص اشتباه یک بیماری و درگیری سه ماهه ام با
بهار دلکش
-
تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 23:59
گفت به نظرم این هیچ خوب نیست که به بهار با این همه نشانه ها و معناهای خوب اینطور حساسیت دارم و از آمدنش بیمار می شوم. برایش گفتم می دانی چرا هر سال بهار که می آید اینطور ریه هایت به خس خس می افتند و سرفه نفست را می گیرد؟ نمی بینی با دیدن کمترین رنج دیگران چطور صورتت خیس اشک می شود؟ چون روحت لطیف تر ...
دوزخیان روی زمین
-
تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 23:59
پاییز و زمستانی که گذشت باران نبارید. زمین های خشک ایران خشک تر و کویرتر شده اند. هر کس برای سفر به هر کجا می رود با بغض باز می گردد. این جا که ما در این چند روز هستیم، زادگاه آ.، جایی در میانه مرکز و
مدرسه
-
تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 23:59
دیروز آخرین جلسه مدرسه فرزانگاه هفت بود. دلم نمی خواست باور کنم که آخرین جلسه است. دلم تنگشان می شود. اولین تجربه تدریس من در مدرسه بود و باور نمی کردم که این کار چطور فکر و عاطفه آدم را با هم درگیر می کند. عکسی از دو تاشان پیدا می کنم برای روز کارگاه. نگاه می کنم و دلم تنگ می شود. حسی که در این چند...
درماندگی
-
تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 23:59
در مورد پایان نامه دچار وضعیت قفل شدگی، درماندگی و افسردگی شده ام. تا به حال هرکز چنین تجربه ای با این شدت نداشته ام. هر چه پروژه و پژوهش و تز تا کنون انجام داده بودم کم و بیش روان پیش رفته بود. نمی ف